ببوس
ببوس مرا
آنچنان كه برايم باشد
تاب تحمل روزهاي بي تو
ببوس مرا
نترس از شنيدن نام جهنم
گويندگانش حسودند
به درك زيبايي اين دوست داشتن
برخيز
بي واهمه
ببوس…
شاعر: نفس یزدانی
پ.و۱: دوستت دارم رو نگه نداریم برای روز مبادا....
دوستت دارم ها را....
ببوس مرا
آنچنان كه برايم باشد
تاب تحمل روزهاي بي تو
ببوس مرا
نترس از شنيدن نام جهنم
گويندگانش حسودند
به درك زيبايي اين دوست داشتن
برخيز
بي واهمه
ببوس…
شاعر: نفس یزدانی
پ.و۱: دوستت دارم رو نگه نداریم برای روز مبادا....
دوستت دارم ها را....
گفته بودم دیگه اینجا نمینویسم، هنوزم سر حرف خودم هستم
فقط باید 3 تا چیز و روشن کنم
1- یه بنده ی خدایی به دوستم گفته که یه زن بر عکس اون چیزی که میگه عمل میکنه! به این معنی که اگه میگه بودن و نبودن آقای کاف براش مهم نیست اما تو وبلاگش چیز دیگه یی می نویسه!
عارضم به خدمتتون که شرمنده اما واقعیت همونه که گفتم!
خوشبختانه من شرایط زندگیم تغییر کرده و وارد مرحله ی جدید از زندگی شدم که همیشه دوست داشتم داخلش قرار بگیرم. یعنی درس خوندن برای مقطع فوق و دکترا! اینقدر این موضوع برای من مهمه که باقی چیزا در مرحله ی دوم قرار میگیره! من عاشق درس خوندن هستم و حاضر نیستم لحظه ی رو به خاطر هیچ از و یادگرفتن بگذرم!
من هنوز آقای کاف رو دوست دارم اما دیگه نه برای اینکه بهش برسم یا کنارش بمونم! نه! فقط واسه اینکه یه روز کسی بوده تو زندگی من! یه روز عشقم بوده! الان هم به احترام بهش نگاه میکنم و یه جای دلم حفظش میکنم تا برگرده! منظورم از برگرده این نیست که کنارم بمونه! ابداً! منظورم اینه که با تغییر شرایط زندگی من و تغییر موقعیت کنونی و گذشته ی من! امیدوارم اگر روزی باز دیدمش و به زندگی من برگشت اونقدر هر دو با شعور و با استدلال باشیم که بتونیم درک درستمون رو از بودن در کنار هم یا دور از هم اعمال کنیم!
امیدوارم تونسته باشم برای اون دوست و باقی افراد دیدگاهم به آقای کاف رو به وضوح شرح داده باشم.
خیلی چیزا عوض شده بهتره که همه این شرایط جدید رو بفهمن!
2- اینجا رو میذارم برای روزی که بتونم همون یه زنی بشم که دوست داشتم! مدت یکسال هست که اینجا چیزایی مینویسم که به نظرم حق این وبلاگ نبود و در حقش بد کردم!
برای همین منتظر میمونم تا اولین شعرم که از وجود خود یه زن برای بودنش و افکارش گفته بنویسم!
دلم نمیخواد شرایطی ایجاد بشه که مثل قبل آدمهای نادان نوشته های منو و اونچیزی که به عبارتی دل نوشته های منه رو به عنوان دست آویزی ببین برای گول زدن و گمراه کردن دیگران! که خدای من شاهده هیچ وقت نه در اینجا بلکه در زندگی واقعی نیز در مخیله ی من نمیگنجه بخوام تا این حد احمق و بچه باشم! که البته کافر همه را به کیش خود پندارد! حتما اون آدم خودش با گفتن شعر ید طویلی در دلبری های دروغین داشته که منو هم مثل خودش فرض کرده!
من در حق این صفحه بد کردم و با احساسم به آقای کاف و نوشتن تمام آنچه در ذهن و دلم می گذشت باعث شدم اذهان بیمار افراد به این صفحه توهین کنن و حرمتش رو بشکنن!
چند وقت نمینویسم تا شاید احساس عذاب وجدان خودم رو کم کنم و بتونم باز هم شعرامو توش بذارم!
دوستتون دارم
يه زماني ميشه که تو واسه عشقت از همه چيزت ميگذري!
يعني چي؟؟؟! خب يعني از يه سري از آرزوهات براي بودن با اون ميگذري!!
چون ارزش گذشتن داره! ارزش نرسيدن براي رسيدن به اونو داره!
اما وقتي بهش نميرسي،
هر کس و ناکس ديگه يي که سررات قرار ميگيره ، چون ديگه مثل اون ارزش نداره، ارزش گذشت کردن، ارزش ناديده رفتن، ارزش نرسيدن به آرزوهاتو نداره!تمام دق و دلي نرسيدن به اون رو هم سر اين بدبخته بيچاره خالي ميکني!! از تمام آرزوهات که نميگذري هيچ، 4 5 تا آروزهاي دست نيافتنيت هم به جمع اون قبليا اضافه ميکني و يارو مجبور ميشه از زير سنگ هم که شده واسه رسيدن به تو، همه ي آروزهاي ريز و درشتت رو برآورده کنه! دسته آخر هم تو دلت اونو با معشوقه ات مقايسه ميکني و اينجوري هميشه يه پاي بساط لنگه! چون هميشه اين معشوقه اتِ که کفه ي سنگين ترازو رو مال خودش کرده و اون بيچاره ي فلک زده کفه ي سبک!
امروز داشتم به اين فکر ميکردم که اگه کسي بخواد جاي آقای کاف رو بگيره (اونم با کلي شايد و اما و اگر) واقعاً حاضرم به خاطرش از همه ي آروزهام دست بکشم!؟؟؟؟
ديدم نه!!
اگه خود شاهزاده ي اسپانيا هم باشه از کوچکترين آرزوها و ايده ال هام که نميگذرم هيچ!!! تازه براي رسيدن به من بايد تا مي تونه بدو و تلاش کنه!اونم شايد بتونم تحملش کنم!
اون فقط آقای کاف بود و ديگه هيچ کس و هيچ چيز جاشو نميگيره!!!!
پ.و1: از نتايج ترافيکي اتوبان:
"پشت ترافيک اتوبان جاي خوبيه براي اينکه به خودت و گذشته ات فکر کني و گاهي به آينده ات!"
پ.و2 : هيچ وقت نفهميدم هدف از اين همه بالا رفتن تا به بام تهران رسيدن و دم در خونه ي تو ترمز کردن و تو رو نديدن و هايده گوش دادن و زار زدن چيه!!!! اگه فهميدي به من هم بگو!
پ.و3: این آخرین پستی بود که نوشته ام و دیگه هم اینجا نمینویسم!
اینجا میمونه برای روزی که آقای کاف برگرده! شاید!!!!!
بیچاره زنان قبیله ام
چه احمقانه خوش بین اند!
هر روز گرگی سیگارش را میان زنانگی آنان خاموش می کند
و این طعم گند منگی برایشان
چه لذت عمیقی دارد.
چه ساده اند
چه احمقانه خوش بین اند.
پ.و2:
بیچاره "یه زن" این قبیله،
چه احمقانه خوشبین است!
هر روز درانتظار دیدن دوباره ی مردش
نوش میکند زهر دلتنگی را
و این طعم شیرین زهر
چه سوزش عمیقی به جا میگذارد ...
چه ساده است
چه احمقانه خوش بین!!
پ.و1: به یاد بی یاد تو
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا.
...
بامداد
پ.و1: کلی حرف دارم
از شبهایی که پارک میرم واسه دویدن و دیدن جفت هایی که جسته و گریخته میان تو دل تاریکی و سرمای شب با هم حرف میزنن ..تا سختی ها و کارهای این روزها ..اما واقعاً حال ندارم حرف بزنم....
روباه گرسنه اي که از زير درخت مي گذشت، بوي پنير شنيد، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت: اي واي تو اونجايي، مي دانم صداي معرکه اي داري!چه شانسي آوردم! اگر وقتش را داري کمي براي من بخوان … کلاغ پنير را کنار خودش روي شاخه گذاشت و گفت: اين حرفهاي مسخره را رها کن اما چون گرسنه نيستم حاضرم مقداري از پنيرم را به تو بدهم. روباه گفت: ممنونت مي شوم ، بخصوص که خيلي گرسنه ام ، *اما من واقعاً عاشق صدايت هم هستم کلاغ گفت: باز که شروع کردي اگر گرسنه اي جاي اين حرفها دهانت را باز کن، از همين جا يک تکه مي اندازم که صاف در دهانت بيفتند. روباه دهانش را باز باز کرد. كلاغ گفت : بهتر است چشم ببندي که نفهمي تكه بزرگي مي خواهم برايت بيندازم يا تکه کوچکي. روباه گفت : بازيه ؟ خيلي خوبه ! بهش ميگن بسکتبال . خلاصه ... بعد روباه چشمهايش را بست و دهان را بازتر از پيش کرد و کلاغ فوري پشتش را کرد و فضله اي کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد. روباه عصبي بالا و پايين پريد و تف کرد : بي شعور ، اين چي بود کلاغ گفت : کسي که تفاوت صداي خوب و بد را نمي داند، تفاوت پنير و فضله را هم نبايد بفهمد
پ.و 1: تقديم به نماينده ي مجلسي که در راستاي حذف صداي استاد شجـــــــريان گفته بود من از شنيدن صداي شجريان حالم به هم ميخوره |
پ.و2 :
و ایضاً تقدیم به کسی که فرق بین دوست خوب و بد رو نمی فهمه !!!!!
بودا به دهی
سفر كرد . زنی
كه مجذوب سخنان
او شده بود
از بودا خواست
تا مهمان وی
باشد . بودا پذیرفت
و مهیای رفتن
به خانهی
زن شد . كدخدای
دهكده هراسان خود
را به بودا
رسانید و گفت
: «این زن، هرزه
است به خانهی او
نروید » بودا
به كدخدا گفت
: « یكی از دستانت
را به من
بده» كدخدا تعجب
كرد و یكی از دستانش
را در دستان
بودا گذاشت . آنگاه
بودا گفت : «حالا
كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب
كرد و گفت:
« هیچ كس نمیتواند با
یك دست كف
بزند»
بودا لبخندی زد
و پاسخ داد
: «هیچ زنی نیز
نمی تواند به
تنهایی بد و
هرزه باشد، مگر
این كه مردان
دهكده نیز هرزه
باشند . بنابراین مردان
و پولهایشان
است كه از
این زن، زنی
هرزه ساختهاند
.»
پ.و1 : ندارد
پ.و2 :
درد
من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی است
که فکر دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است.
پ.و3: یه عکسی هست تو وب سایت آقای کاف از زمستان
از پنجره یی که یه بار من از پشت اون به خیایون نگاه کردم
نمیدونم چرا این قالب منو برد به اون روز
شاید چون با دیدن بال مگس هم یاد آقای کاف میافتم
حتی بی دلیل
سلام فا.ح. شه !
سلام زن!
دلم می خواهد اینبار اینجا دستخطی
برای تو بنویسم! تویی که در منی!
تویی که انگار در تمام وجودم رخنه کرده آن زنانگی پر غرور و افتخارت!
میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!
همچون مرد آبرومند زندگی من که صداقتم را به تن فروشی روا ندانست و متهم ام به سنگسارش!
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه یی نان! چه خوب میکنی عزیز دل! که مردان بی غیرت این دیار دل میشکنن برای هیچ! تهمت میزنند برای دینار!
میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند؛ ابلهانی که همه در هیبت رسولان خوشبختی به خود ارضایی شهوتشان مشغولند! من و تو را به گناه نکرده دشنام میدهند و آواره میکنند!
راستی روسپی!
از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
چرا زنی تا آخر عمر به پای مردی بماند و مرد هر لحظه در هوای هوسی!؟؟؟
مگر هر دو زاییده حوا نیستند ؟!
تن در برابر نان ننگ است!!!! نه در برابر ایثار!
و عشق در برابر پول پوچ!
بفروش ! تنت را حراج كن… در
این دیار که همه دین را حراج دینار کرده اند! چه فرق می کند! که حتی در نظر من
فروش تن از فروش روح خود فروشان این مرز و بوم بسی بالاتر و جاودانه تر است!
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه مثل مرد زندگی من و بسیار مردان این
سرزمین از روح!!!
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
سه شنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
اما چه مردانی مسلمان، با ظاهری عالمانه،روح میفروشند! تهمت میزنن! سنگسار میکنن! زهد را بساط می كنند، غسل هم نمی كنند، حتی به
حوالی تجریش هم نمیروند!، پیش از افطار و پس از افطار مشغول اند ، محرم هم تعطیل
نمی كنند!
فا.ح. شه
یه زن
بفروش تنت را! بفروش!
پ.و1: برگرفته از متنی که نمیدونم از کی بود و در فیس بوک خوندم!
پ.و2: وقتی به وبسایتی بری و .......
بی خیال
عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده ایی و حق با آن دیگری است،
گاهی عذر خواهی بدان معناست که آن رابطه بیشتر از غرورت برایت ارزش دارد.
بازهم چشم در راهم
دیالوگ های ماندگار:
داشتم تو ایمیل های صد من یه غازم ول میگشتم رسیدم به این ایمیل :
++++++++
یه روز آقا كلاغه نشسته بود روي شاخه درخت و با تخماش(1) بازي ميكرد
آقا خرگوشه كه داشته ازون زير رد ميشده نگاه ميكنه، ميبينه كلاغه اون بالا داره واسه خودش حال ميكنه، بهش ميگه: آقا كلاغه! فكر ميكني منم ميتونم بشينم اين زير با تخمام بازي كنم؟! آقا كلاغه هم ميگه: بعله كه ميتوني! خلاصه آقا
خرگوشه هم ميشينه زير درخت و شروع ميكنه با تخماش بازي كردن. هنوز
پنج دقيقه نگذشته بوده كه آقا روباهه از پشت يك بوته ميپره و آقا خرگوشه رو يك لقمة چپ ميكنه.
نكتة مديريتي: براي اينكه آدم بتونه صبح تا شب بشينه يكجا و با تخماش بازي كنه، بايد اون بالا بالاها نشسته باشه!!
********
حالا اون دیالوگ ماندگار:
آقای کاف: ما اینجا میشینیم کار که نمیکنیم
من: پس چی کار میکنیم؟
آقای کاف: با تخمامون بازی میکنیم! چون کلاً که کاری از پیش نمیبریم !!!!! در ضمن تخم اصلاً کلمه ی بدی نیست ...مثلاً ما میگیم بادمجون تخمی!بده؟!
نکته دیالوگی: لازم به ذکره که آقای کاف برای اینکه یه جا بشینه و با تخماش بازی کنه به قد کافی اون بالا بالاها بود!!!!